دلتنگی های پاییز

سلام دوستای خوب و مهربون بلاگفایی... من همیشه شرمنده شما دوستای عزیز هستم میخواستم بگم دسترسی من به اینترنت از طریق گوشیه و با گوشی نمیشه واسه وب بلاگفا نظر گذاشت:-( كسی راه حلی نداره؟ با برنامه كاربدی نت هم كد تائید نمیاد. همیشه به وب قشنگتون سر میزنم فقط نمیتونم نظر بدم:-( اگه این بی خبری رو به حساب بی وفایی نذاشتین و هنوز به وبم سر میزنین این پست ثابت منو بخونین تا بدونین به یادتونم و وبلاگتون سر میزنم فقط نمیتونم نظر بدم دوستای خوبم: مهیلای عزیزم(یاس) - الهه بیقرار - مسافر تنها - برزخ(سكوت خدا) - كیانوش(سونامی) - چشمان نمناك - كوروش - صدای تنهایی - كبریا - فاطمه - و همه دوستای مهربون دیگه... همیشه به یادتون هستم...
نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند 1390 | ساعت 01:23 ق.ظ | توسط پاییز تنها |نظر

سردمه... دارم یخ میکنم... چیه تعجب کردی؟ یادته دستای تو همیشه سرد بودن و دستای من همیشه گرم بودن تا هر وقت یخ می کردی دستاتو می گرفتم تا گرم بشی و تو می گفتی خوش به حالت که اینقدر گرمی... حالا همه وجودم یخ کرده... دستام سرد سرده... بیا دستامو بگیر تا از سرما نمیرن... یادته بچگیامون وقتی زمستونا می رفتیم مدرسه من دستاتو می گرفتم تا گرمشون کنم... الان دلم یخ زده کسی نیست دستامو بگیره... همه به اشتباه فکر می کردن تو آبجی کوچیکه هستی... یادته وقتی گریه می کردی همیشه بغلت می کردم تا آروم بشی... همیشه چشمای تو زود بارونی می شد چون خیلی مهربون و دل نازک بودی... و من تا می تونستم جلوی خودمو می گرفتم که گریه نکنم... حالا بیا ببین که با کوچک ترین چیزی اشکم درمیاد دیگه نمی تونم بیشتر از نقش بازی کنم... ولی باید تمام تلاش خودمو بکنم که خودمو مقاوم نشون بدم... مقاوم و صبور تا یه تکیه گاهی باشم برای مامان و بابا تا اونا بتونن تحمل کنن... نمیدونم شونه هام بتونن این بارو تحمل کنن یا نه ولی تو برام دعا کن... هوا سرد نیست ولی تمام انگشتام یخ زده حالا نوبت توئه که بیای و بغلم کنی دستامو بگیری تا دوباره جون بگیرن تا شونه هام اون قدر قوی بشن كه بتونم تحمل کنم... دیگه دارن از نفس میفتن... تازه عروس رویاها الان کجایی؟ من هر روز ساعتها عکساتو نگاه میکنم اونقدر نگاه میکنم تا هیچ وقت چشمات از یادم نره ولی باز وقتی چشمامو می بندم چشمات تو نگاهم محو میشه... فکر کنم صداتو از یادم رفته مگه چند وقته که تو رفتی؟ دستام داره یخ می کنه... چرا دستامو نمی گیری تا دووم بیارم... پاهام یخ زده دیگه نمی تونم سرپا بایستم... دارم میفتم دستامو بگیر... داره كم كم دوسال میشه كه رفتی ولی داغ دل من هر روز تازه تر میشه و دلم تنهاتر... حالا دیگه پیش هیچ كس گریه نمیكنم همه فكر میكنم همه چی رو قبول كردم و به نبودنت عادت كردم ولی نمیدونن تو دلم چی میگذره یعنی نمی خوام كسی بدونن... آخرین باری كه با كسی حرف زدم و درد و دل كردم با خودت بود... دوسال و دو ماه پیش... حالا دیگه حرفی واسه گفتن با كسی ندارم تو دلم هیچی نیست جز یه تیكه سنگ سرد... دستام از سردی قلبم یخ زده و می لرزه دستامو بگیر و آرومم كن... فقط یك بار به خوابم بیا و دستام بگیر و آرومم كن تا تو این تنهایی نمیرم...
نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 | ساعت 08:32 ب.ظ | توسط پاییز تنها |نظرات

سلام خواهر خوبم... اینكه بخوام برات بگم تو این مدت طولانی كه نبودم كجا بودم؟ چرا نمی اومدم؟ خیلی طولانی و مفصله ولی نمی خوام بگم... نمیخوام بفهمی تو این چند ماه چی كشیدم... نمی خوام بدونی... نمی خوام بهت بگم... این چند ماهه داغون شدم... به اندازه چند سال پیر شدم فکر و خیال داره دیونه ام می کنه... دیگه کم کم دارم تبدیل به یه آدم دیگه ای میشم... یه فاجعه بزرگ تو زندگیم اتفاق افتاده... یه فاجعه که هنوز باورم نمی شه... نمی خوام بهت بگم... نمی خوام با گفتنش تو رو هم داغون کنم ... وقتی تو رفتی من به خدا گفتم : "اگه می خواستی با گرفتن خواهرم منو امتحان کنی حالا اعتراف می کنم تو این امتحان رد شدم و بازی رو باختم..." اگه قبول شده بودم انتظار این امتحان سخت تر رو داشتم ولی حالا نه... دارم روز به روزپیر تر میشم ... فقط مامان و بابا در این مورد چیزی نمی دونن ولی همه ی آدمای این شهر کوچیک از دوست و آشنا و فامیل همه چیو میدونن همه میدونن چی به سرم اومده و نگاهشون داغونم میکنه... قبل از این که من چیزی بفهمم همه می دونستن همه با نگاهشون منو آزار می دادند ولی من نمی دونستم چرا از نگاهشون بدم میاد... تا اینکه یک روز پاییزی چند روز مونده به تولدم کسی همه ی ماجرا رو برام تعریف کرد... وقتی بهم گفت گوشام داشت سوت می کشید و بعد دیگه هیچی نمی شنیدم... چند دقیقه طول کشید تا بفهمم چی به سرم اومده... اون موقع بود که صدای شکستن دلمو شنیدم... تو اون لحطه چشمای تو رو همه جا می دیدم... یاد اون روزی افتادم که بهم گفتن تو برای همیشه رفتی... حالا اون آدما می خواستن تا من.... وای وای... من چی کار کرده بودم که همه فکر می کردن تا این خد پست و بی وفا هستم... این که یکی از نزدیک ترین کسایی که داری این حرفو بهت بزنه خیلی سخته وقتی حالمو این جوری دید گفت بخاطر این موضوع رو بهم گفته که نمی خواسته از زبون غریبه بشنوم... ولی ای کاش یه آدم غریبه بهم می گفت ، این جوری تحملش راحت تر بود می گفتم منو نمی شناسه بخاطر همین ازم می پرسه قبول می کنی یا نه؟؟؟ و منتطر جواب من میشه که بهش جواب مثبت یا منفی بدم؟؟؟؟.... اون روز وقتی رفتم خونه یا این قدر خوب تونستم نقش بازی کنم که کسی متوجه حال خرابم نشد یا آنقدر ها مهم نبودم که کسی به من فکر کنه... اون شب تا صبح زیر پتو گریه کردم و نزدیکی های صبح رفتم زیر زمین خونه و با صدای بلند گریه کردم تا کسی صدامو نشنوه... حالا همه در مورد من حرف می زنن و کلی حرف و حدیث پشت سر منه و این بار ایمان دارم که کسی پشتم نیست حتی مامان و بابا.... من هر روز صبح منتظرم که این حرفا به گوش مامان و بابا برسه... تصور این که با شنیدن این حرف و حدیثا چی یه سرشون میاد داره دیونم میکنه... مطمئنم که تحمل این موضوع براشون از مردن من سخت تره... من همه حرفامو توی دلم نگه داشتم به هیچ کس نگفتم تو دلم چی میگذره یعنی راستشو بخوای هیچ کس رو ندارم تا باهاش حرف بزنم حتی یه دوست هم ندارم تا گاهی باهاش باشم تا غم و غصه هام یادم بره... خیلی با خودم کلنجار رفتم تا بیام و بازم باهات درد و دل کنم ولی راستشو بخوای روم نشد این روزا حتی روم نمیشه وقتی میام سر خاکت گریه کنم... تا بالاخره خودمو راضی کردم که بیام و بهت بگم چی سرم آوردن... ولی حالا که اومدم دلم نمیاد با گفتن این حرفا دلتو بشکنم... نمی تونم دیگه اشکاتو ببینم... نمی خوام بازم غصه بخوری... نمیگم چه حرفایی شنیدم... چه چیزایی که کشیدم... فقط این رو میگم که من که تا همین چند وقت دلم نمی اومد دل کسی رو بشکنم یا کسی رو نفرین کنم... الان میگم هیچ وقت این آدمای پست و خودخواه رو نمی بخشم... به خاطر این که وقتی داشتن این تصمیم رو برای من می گرفتن حتی برای برای یه لحظه هم به من... دل من... آینده و سرنوشت من فکر نکردن... یه لحظه هم فکر نکردن که ممکنه چی به سر من بیاد... تو هم هیچ وقت ازشون نگذر بخاطر اینکه به همه چی فکر کردن جز به تو و خواهر تنهای تو... بخاطر این که از چشمای معصوم و بی گناه تو خجالت نکشیدن و این حرفا رو به زبون آوردن و همه جا پخش کردن... تو هم از خدا بخواه تا همین دنیا جلوی چشمای من جوابشونو بده... دلم میخواد من هم بتونم آدم بدی باشم... پست و خود خواه.... مثل همه ی این آدما ولی نمی تونم ... این روزها وقتی میرم بیرون از نگاه همه میترسم... دارم دیونه میشم.... از این شهر بدم میاد... از آدماش بدم میاد.... از دیواراش بدم میاد... از این مردای بی وفا بدم میاد.... از عشق این آدما بدم میاد...از همشون بدم میاد... همشون به تو خیانت کردن.... چقدر خوب که نیستی و این همه بی وفایی و خیانت رو نمی بینی... چقدر خوب چشماتو بستی و نمی بینی که کی داره بهت ای جوری خیانت میکنه... راحت بخواب خواهر نازنینم همه چی آرومه... و حال همه ما خوبه... راحت بخواب نازنینم....
نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن 1390 | ساعت 08:43 ب.ظ | توسط پاییز تنها |نظرات

سلام خواهر گلم بی وفا چرا یه حالی از این آبجی تنها و بی کست نمیکنی؟؟؟

نکنه بامن قهری که نه جواب اس ام اس هام رو میدی نه جواب تماسامو میدی؟؟؟؟

داشتم inbox گوشیمو نگاه میکردم دیدم آخرین اس ام اسی که بهم دادی 10 اردیبهشت پارسال بود. چند روز قبل از اینکه بری تو کما و...... در جواب اس ام اس تبریک اولین سالگرد عقدتون بود...

اس ام اس من این بود:

می دونی چرا بین انگشت های دست فاصله هست چون یه روزی یه دست دیگه فاصلشو پر میکنه...

سالگرد عقدتون مبارک خواهر خوب و گل و نازم 

و جواب تو این بود:

مرامتو قربون آجی گلم فدات شم...

بعد از اون من تا حالا نزدیک صدتا بهت اس دادم و تو جواب هیچ کدومو ندادی این روزا حالم خیلی بده... تورو جون من جوابمو بده خسته شدم...اگه بازم جوابمو ندی باهات قهر نمیکنم بازم بهت اس ام اس میدم تا بالاخره خسته بشی و جوابمو بدی....

 


نوشته شده در شنبه 30 مهر 1390 | ساعت 12:30 ب.ظ | توسط پاییز تنها |نظرات

دلم گرفته است...
و تو بسان گذشته نمی شوی مرهم!
چقدر تنهایم...
و من نبودن تو را، کنار این همیشه بی قرار، نمی کنم باور...
چقدر دلتنگم...
چه سخت می شود بدون تو نفس،
چه تلخ می شود بدون تو حیات!
و من بدون تو، چگونه باز بمانم؟! چگونه زنده بمانم؟!
...
همیشه دردم را، به تو که می گفتم
دلم سبک می شد؛
تو نیستی اکنون و من چه تنهایم! و من چه سنگینم...
...
خیال خامی بود گمان برگشتت
و قلب کوچک من
چه عاجزانه طلب می کند دوباره تور را...
...
چقدر بی تابم...
و تو دگر هرگز، به قلب بی تابم، نظر نخواهی کرد!
چقدر غمناک است...
چه قصه ی تلخیست نبودنت با من!
و قصه نه! غصه...!
و شاید این غصه همیشگی باشد!
...
بدون تو شبی سحر کردن
و صبح شب کردن
چقدر دشوار است...
چقدر دشوار است بدون تو ماندن!
و من نمی دانم
چگونه سر کنم این عمر بدن چشمانت؟!؟!؟


شعر از:مرضیه حاتم پور

چگونه سر کنم این عمر بدون چشمانت...؟!


نوشته شده در سه شنبه 1 شهریور 1390 | ساعت 12:52 ب.ظ | توسط پاییز تنها |نظرات

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در سه شنبه 17 خرداد 1390 | ساعت 05:41 ب.ظ | توسط پاییز تنها |نظرات

دوست دارم باز صدای قلبت رو بشنوم... نمیدونم این قلب مهربونت تو سینه ی کی داره میتپه... دوست دارم ببینمش.... باید خدا خیلی دوستش داره که قلب تو رو براش انتخاب کرده.... دوست دارم ببینمش سرمو بزارم رو شونه هاش به صدای ضربان قلبش یعنی ضربان قلب تو گوش بدم.... تا دوباره صدای نفسهاتوبشنوم...تو همیشه زنده ای چون قلبت هنوز داره میزنه... هنوز نفس تو سینه داری... دلم برای نفسهات تنگ شده... دلم میخواست من هم میتونستم امروز با مامان اینا بیام ولی نشد... دلم میخواست اونی که قلبت تو سینه اونه رو ببینم... نمیدونم ولی خیلی دوست دارم که دختر باشه مثله خودت... اون وقت فکر میکنم خدا یه خواهر دیگه بهم داده... میدونم که اون هم مثل تو مهربونه چون قلب مهربونه تو رو داره... دوست دارم ببینمش بغلش کنم بگم که واسه همیشه خواهرم باشه... اگه اون دختر بود و من ازش خواستم خواهرم باشه تو ناراحت نمیشی ؟؟؟؟ فکر نکنی میخوام جاتو بگیره نه میخوام صدای نفسهاتو همیشه بشنوم... میخوام دوباره صدای قلب مهربونت رو بشنوم... اون موقع شاید آروم بشم... شاید اون موقع بتونی صدامو بشنوی... شاید بتونم باهات خداحافظی کنم... نمیدونم اگه یه روزی از روزها امکانش پیش بیاد که ببینمش اینقدر وجودش رو دارم که به دیدنش برم... نمیدونم اونقدر تحمل پیدا میکنم که وقتی دیدمش گریم نگیره... اون موقع اگه صدات کردم توروخدا جوابمو با صدای نفسهات بده تا بفهمم که صدامو شنیدی... دارم کم کم نفسهاتو کم میارم کمکم کن... از خدا بخواه کمکم کنه...میدونم مامان که امروز رفته جشن نفس وقتی برگرده حالش بهتر میشه... بهتر میتونه تحمل کنه... براش خیلی خوشحالم... مامان شب و روز داره واسه کسی که قلب تو رو داره دعا میکنه که خدا واسه خانواده اش نگهش داره که مواظب قلب تو باشه...نمیدونم این آدم مرده؟ زنه؟ دختره؟ پسره؟ بچه اس؟ جوونه؟ پیره؟ مادره؟ پدره؟هرکی که هست امیدوارم همیشه شاد شاد باشه و خوشبخت و خندان... از خدا میخوام قلبت روتو سینه اون همیشه پاک نگه داره... دوست ندارم هیچ وقت دلش بگیره... نمیخوام قلبش بشکنه... دوست دارم همیشه بخنده تا تو همیشه شاد باشی... دلم میخواد دیگه هیچ وقت قلبت نشکنه... دیگه هیچ وقت اشکات رو نبینم... از خدا میخوام تا همیشه قلبت پاک بمونه و دلت شاد...

 

مرگ من ، لحظه توقف تپش های قلب مهربان توست ...

بودنم به بودنت و نفسهایم به طنین نفسهای تو بسته است ...


نوشته شده در پنجشنبه 5 خرداد 1390 | ساعت 10:59 ق.ظ | توسط پاییز تنها |نظرات

امروز یک ساله که رفتی و مارو تنها گذاشتی... یک ساله که دیگه نیستی... یک ساله که منتظرم تا برگردی... تو این یک ساله که تو رفتی خیلی چیزا عوض شده ...اگه بعد از یک سال برگردی مطمئنم که دیگه هیچ کدوممون رو نمیشناسی هممون عوض شدیم...
امروز از صبح آسمون هم داشت گریه میکرد... میدونم امروز تو مراسم سالگرد تو هم بودی کنار اون درخت ایستاده بودی و مارو نگاه میکردی... دیدی چقدر خوب تونستم بایستم... دیدی نیفتادم ...دیدی هیچ کس صدامو نشنید... آخه میدونستم تو اونجا ایستادی و داری منو نگاه میکنی... دیدی چقدر تنها بودم... دیدی دیگه بعد از تو هیچ کسو ندارم... هیچ کس صدای گریه هامو نشنید... ولی میدونم تو شنیدی...
هنوز نمیخوام باور کنم که نیستی... یعنی نمیتونم باور کنم که رفتی... باورم نمیشه یک سال گذشت و تو هنوز برنگشتی ...ولی من هنوز منتظرت میمونم... میدونم برمیگردی یه روزی میرسه که تو برمیگردی فقط کمی زودتر نمیخوام وقتی میای من دیگه نباشم یا دیگه منو نشناسی...
وقتی برگردی همه چی درست میشه... مامان حالش خوب میشه خوب خوب... بابا دیگه تنها تو اتاق برات بی صدا گریه نمیکنه ...اون وقت دیگه همه میخندیم... خونه روشن میشه و پر سر و صدا پراز صدای خنده و شادی... میدونم برمیگردی... تو هیچ وقت منو تنها نمیزاری... ما بهم دیگه قول دادیم تا همیشه کنار هم باشیم ...نذار اونی که بدقولی میکنه تو باشی... برگرد و به همه ثابت کن که همه چیزایی که میگن دروغه ...تو هنوز نرفتی تو قول دادی که برمیگردی و من هنوز منتظرت هستم...

یک ساله که رفتی...

تو کجایی که ببینی
از غم و گریه شکستم
روی خاک تربت تو
من به سوگ تو نشستم

تو کجایی که ببینی
لحظه های بی کسیمو
فصل سرد بی تو بودن
هق هق دلواپسی مو

بی تو سخته رفتن من
بی تو سخته موندن من
این چه وقت سفرت بود
ای امید بودن من

ای امید بودن من

 


نوشته شده در پنجشنبه 29 اردیبهشت 1390 | ساعت 10:19 ب.ظ | توسط پاییز تنها |نظرات

دوباره روز تولدت رسید... روزی که غصه سراغم نمیاد

روزی که دستای تنهایی من ... بیشتر از همیشه دستاتو میخواد

حال امسال من در روز تولدت خیلی با سالهای قبل فرق داره...

حال دلم توی این یک سال خیلی عوض شده ...ولی دلم می خواد امروز به جای همه دنیا برات خوشحال باشم...

می خوام امروز بخاطر دل تو گریه نکنم ...تو دلم برات یه جشن کوچیک بگیرم اخه نمیخوام روز تولدت با اشکام و با حرفام دلت رو بشکنم...

آبجی مهربونم تولد 25 سالگیت مبارک باشه... میدونم الان فرشته های مهربون واست جشن گرفتن... الان داری میخندی... خوشحال خوشحال...

من هم برات خوشحالم ...مهم نیست که الان داری به خواهر تنهات هم فکر میکنی یا نه...فقط دلم میخواد تو خوشحال باشی...

شاید هم به فرشته ها میگی من دوست دارم روز تولدم پیش خانواده ام باشم... یه خواهر دارم که دلم براش تنگ شده دلم میخواد الان کنارم بود... دلم براشون تنگ شده...

اون فرشته ها هم بجای کادوی تولدت تو رو با خودشون بیارن تا از دور ما رو ببینی...

واسه همین نمیخوام امروز ناراحت باشم... نمیخوام گریه کنم... دوست ندارم وقتی میای به دیدنم اشکامو ببینی... نمیخوام تنهایی هامو ببینی...

میخوام امروز خوشحال باشم تا دلت نگیره... ناراحت نشی... میخوام بخندم تا تو هم بخندی ...نمیخوام روز تولدت ناراحتت کنم ...

راستی کادوی تولد پارسالت رو هنوز نگه داشتم آخه پارسال روز تولدت من اومدم پیشت ولی تو خواب بودی... اومدم تولدت رو تبریک بگم ولی هرچی صدات کردم بیدار نشدی... کادوی تولدت رو نگه داشتم تا هر وقت بیدار شدی بهت بدم ...

آخه من اون موقع نمی دونستم که توواسه همیشه خوابیدی... حتی تو خیالم هم فکر نمی کردم دیگه بیدار نمیشی و چشمات رو هیچ وقت باز نمی کنی...

میدونم صدای منو بالای سرت میشنیدی... شنیدی چطور التماست میکردم که بیدار شی... من مطمئن بودم که بیدار میشی... به حرف قلبم ایمان داشتم...

ببخشید قرار بود حرفای ناراحت کننده نزنم...ببخشید که ناراحتت کردم...

حالا که از ما دور شدی دلتنگی نکنی... گریه نکنی ...روز تولدت خوشحال باش ...بخند تا هر وقت چشمامو می بندم خنده هات بیاد جلوی چشمام نه چشمای بارونیت...
آبجی جونم دیگه مزاحمت نمیشم... فقط میخواستم بگم تولدت مبارک باشه...

از صمیم قلب برات بهترین آرزوها رو دارم... امیدوارم همیشه شاد باشی و کنار این شادی هات هیچ وقت خواهر کوچیکترت رو فراموش نکنی آخه من فقط تو رو دارم.... دلم برات خیلی تنگ شده...

 

روز میلاد توست و من همچنان در آرزوی لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم
تو را در آغوشم بفشارم و بگویم تولدت مبارک...

 


نوشته شده در چهارشنبه 21 اردیبهشت 1390 | ساعت 03:06 ب.ظ | توسط پاییز تنها |نظرات

کجایی که ببینی چگونه شانه هایم که تکیه گاهت بود زمانی ، شکست...

 

کجایی؟؟؟


نوشته شده در یکشنبه 11 اردیبهشت 1390 | ساعت 03:58 ب.ظ | توسط پاییز تنها |نظرات

سلام آبجی جون...
پارسال این موقع رو یادته دوازده فروردین سال هشتاد و نه ساعت پنج بعدازظهر من که خوب یادمه.
اون روزی که اومدی خونه ما موقع رفتن بهت گفتم من که فردا صبح می خوام برم همین الان خداحافظی کنیم که دیگه فردا با این همه کار مجبور نشی بیای اینجا...
ولی تو نذاشتی باهات خداحافظی کنم. نذاشتی بغلت کنم گفتی: " نه...الان نمی خوام خداحافظی کنیم فردا خودم میام می رسونمت ترمینال من خودم باید بدرقه ات کنم اگه الان خداحافظی کنم فردا منتظرم نمیمونی "
تو رفتی و فردا نتونستی خودت رو برسونی و من بلیط داشتم و مجبور شدم بی خداحافظی برم و تو ازم دلخور شدی و ناراحت شدی که منتظرت نموندم ...
الان یک سال از آخرین باری که دیدمت می گذره ...
یک ساله که چشمات رو ندیدم... یک ساله که خنده ات رو ندیدم ...
یک سال خیلی زیاده ...خیلی زیاد... یک سال ،یک عمره... یک سال برای تنهایی های من خیلی زیاده...
یک سال برای ندیدن چشمات خیلی زیاده... یک سال ،یک عمره ...
یک عمره که ندیدمت... حرفام یک عمره که تو دلم مونده ...
وای یک عمر گذشت چقدر پیر شدم ... پیرم کردی...
صبرم داره تموم میشه ...یک عمر واسه انتظارم بس نیست؟...
دلم واسه دیدن چشمات تنگ شده...

دلم واسه دیدن چشمات تنگ شده.. 


نوشته شده در جمعه 12 فروردین 1390 | ساعت 04:09 ب.ظ | توسط پاییز تنها |نظرات

من همیشه هر سال تحویل سال برام خیلی مهم بود. ولی امسال دلم نمی خواست بهار بشه ، دوست نداشتم سال نو بشه،

دلم می خواست لحظه تحویل سال خواب باشم ،خواب خواب... اون وقت خواب تو رو ببینم که اومدی بهارمون شدی...

وقتی سال تحویل دلم خیلی گرفت منتظر بودم که تو بیای مثل پارسال...

یادته وقتی سال تحویل شد اولین کسی که در خونه رو زد تو بودی .

یادته قول دادی گفتی:"سال دیگه تحویل سال ساعت 3 شبه ولی فکر نکنید تا صبح صبر می کنم نخیر هر وقتی که باشه من باید اولین کسی باشم که میام عید دیدنی خونتون"

دیدی بد قولی کردی چرا نیومدی؟همگی منتظرت بودیم که زنگ در رو بزنی و بیای تو مثل پارسال...

وقتی سال تحویل شد ، هر کدوممون یه گوشه ی خونه نشسته بودیم همگی بغض کرده بودیم .

بابا روی پله های جلوی در نشسته بود ، هیچی نمی گفت ولی نگاهش به در بود می دونم که منتظر تو بود. صدای هق هق آروم گریه هاشو می شنیدم تا صبح منتظرت بود ولی نیومدی تو که بد قول نبودی . چرا بی وفا شدی؟

من این بهار رو بدون تو نمی خوام

نمی خوام بهار باشه و تو نباشی

بهار تو بدون ما چطور بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سال تحویل شد و من تمام دلتنگی هایم را به جای تو در آغوش میکشم...

چقدر جایت میان بازوانم خالیست......


نوشته شده در چهارشنبه 10 فروردین 1390 | ساعت 06:29 ق.ظ | توسط پاییز تنها |نظرات

فکر می کردم با رفتنم آروم میشم از بی قراری هام کم میشه این جوری بهتر می تونم تحمل کنم .

 در این شبهای تنهایی خیلی فکر کردم .گریه کردم با خدا کلی حرف زدم که کمکم کنه ولی...

بازم هیچی عوض نشد هیچی فراموش نشد داغی سرد نشد کاشکی کسی می دونست تو این شبها به من چی گذشت و چی کشیدم...

اما به هر حال امدم از همه دوستای خوبم که تو این مدت اومدن و بهم سر زدن یه دنیا ممنونم.....

 

وقتی می رفتی بهار بود.

تابستان شد،نیامدی پاییز شد...

 پاییز که نیامدی پاییز ماند...

زمستان که نیایی باز پاییز می ماند...

تو رو خدا فصل ها را بهم نریز...

 

پاییز شد نیامدی....


نوشته شده در سه شنبه 9 فروردین 1390 | ساعت 05:16 ب.ظ | توسط پاییز تنها |نظرات

سلام دوستای خوبم...

از این که تو این مدت کم دوستای خوبی مثل شما پیدا کردم. خیلی خوشحالم

 ببخشید با مطالبم شما رو ناراحت کردم.

ازتون یه خواهشی دارم برام دعا کنید.می ترسم حالم خوب نیست دارم منفجر میشم.

میخوام یه مدت برم نباشم شاید حالم خوب شد.امیدوارم طولانی نشه

امیدوارم از چند هفته بیشتر نشه.امیدوارم خدا هنوز منو یادش نرفته باشه.

کمکم کنه قبل از اینکه برم خونه بتونم خودکو افکارمو دلمو جمع و جور کنم تا اونجا پیش پدر و مادرم بتونم تظاهر کنم که هنوز سرپا هستم.بتونم حتی اگه شده الکی بخندم. تا اونا از من ناامید نشن.

خیلی به دعای شما و دستای آسمونی تون نیاز دارم دستامو بگیرید.

ببخشید اگه این مدت نتونم بهتون سر بزنم چون فکر نکنم تو این مدت بتونم بیام نت ولی قول میدم وقتی برگشتم جبران کنم..

تو این مدتی که نیستم منو فراموش نکنید که خیلی تنهام. دستام یخ زده دستامو بگیرید و منو با اون دلای مهربونتون نشون خدا بدید شاید منو ببینه.

حرفا تو گلوم گیر کرده، دارم خفه میشم.. دعا کنید که تو این شبای از این همه تنهایی نمیرم...


نوشته شده در سه شنبه 21 دی 1389 | ساعت 05:44 ب.ظ | توسط پاییز تنها |نظرات


جای پاهای تو رو ماسه ها مونده

حرم آفتاب زده جا پاتو سوزونده

موجای خسته میون گل نشستن

از راه دور اومدن خسته خستن

هنو باور ندارم رفتنتو

دست خاک سرد سپردن تنتو

هنو باور ندارم هنو باور ندارم

تن تو فدای بی رحمی دریا شد و رفت

تن من تشنه یک قطره آب،ارزونی خاک شد و رفت

وسعت فاصلمون ازینجا تا عرش خداست

تن ما تنهاترین تنای دنیا شد و رفت

هنو باور ندارم رفتنتو

دست خاک سرد سپردن تنتو

هنو باور ندارم هنو باور ندارم

مرغای آبی واست چاوشی خوندن

تا ملائک با گلا روتو پوشوندن

سینه زن دسته به دسته کتلا هم،

نوحه سردادنو بردنت رسوندن

ای زکف رفته که بود اول پرگشودنت

نمیتونه دلم عادت کنه با نبودنت

من که با امید تو هنوز تو ساحل موندم

نمیشه باور من دست اجل ربودنت

هنو باور ندارم رفتنتو

دست خاک سرد سپردن تنتو

هنو باور ندارم...

هنو باور ندارم رفتنتو


 


نوشته شده در سه شنبه 21 دی 1389 | ساعت 03:53 ب.ظ | توسط پاییز تنها |نظرات















قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت

دلتنگی های پاییز


دلتنگی های پاییز


جای پاهای تو رو ماسه ها مونده

حرم آفتاب زده جا پاتو سوزونده

موجای خسته میون گل نشستن

از راه دور اومدن خسته خستن

هنو باور ندارم رفتنتو

دست خاک سرد سپردن تنتو

هنو باور ندارم هنو باور ندارم

تن تو فدای بی رحمی دریا شد و رفت

تن من تشنه یک قطره آب،ارزونی خاک شد و رفت

وسعت فاصلمون ازینجا تا عرش خداست

تن ما تنهاترین تنای دنیا شد و رفت

هنو باور ندارم رفتنتو

دست خاک سرد سپردن تنتو

هنو باور ندارم هنو باور ندارم

مرغای آبی واست چاوشی خوندن

تا ملائک با گلا روتو پوشوندن

سینه زن دسته به دسته کتلا هم،

نوحه سردادنو بردنت رسوندن

ای زکف رفته که بود اول پرگشودنت

نمیتونه دلم عادت کنه با نبودنت

من که با امید تو هنوز تو ساحل موندم

نمیشه باور من دست اجل ربودنت

هنو باور ندارم رفتنتو

دست خاک سرد سپردن تنتو

هنو باور ندارم...

هنو باور ندارم رفتنتو


 


نوشته شده در سه شنبه 21 دی 1389 | ساعت 03:53 ب.ظ | توسط پاییز تنها |نظرات















قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت