دلتنگی های پاییز
سلام خواهر گلم بی وفا چرا یه حالی از این آبجی تنها و بی کست نمیکنی؟؟؟ نکنه بامن قهری که نه جواب اس ام اس هام رو میدی نه جواب تماسامو میدی؟؟؟؟ داشتم inbox گوشیمو نگاه میکردم دیدم آخرین اس ام اسی که بهم دادی 10 اردیبهشت پارسال بود. چند روز قبل از اینکه بری تو کما و...... در جواب اس ام اس تبریک اولین سالگرد عقدتون بود... اس ام اس من این بود: می دونی چرا بین انگشت های دست فاصله هست چون یه روزی یه دست دیگه فاصلشو پر میکنه... سالگرد عقدتون مبارک خواهر خوب و گل و نازم و جواب تو این بود: مرامتو قربون آجی گلم فدات شم... بعد از اون من تا حالا نزدیک صدتا بهت اس دادم و تو جواب هیچ کدومو ندادی این روزا حالم خیلی بده... تورو جون من جوابمو بده خسته شدم...اگه بازم جوابمو ندی باهات قهر نمیکنم بازم بهت اس ام اس میدم تا بالاخره خسته بشی و جوابمو بدی.... دلم گرفته است... امروز یک ساله که رفتی و مارو تنها گذاشتی... یک ساله که دیگه نیستی... یک ساله که منتظرم تا برگردی... تو این یک ساله که تو رفتی خیلی چیزا عوض شده ...اگه بعد از یک سال برگردی مطمئنم که دیگه هیچ کدوممون رو نمیشناسی هممون عوض شدیم... تو کجایی که ببینی تو کجایی که ببینی بی تو سخته رفتن من دوباره روز تولدت رسید... روزی که غصه سراغم نمیاد روزی که دستای تنهایی من ... بیشتر از همیشه دستاتو میخواد حال امسال من در روز تولدت خیلی با سالهای قبل فرق داره... حال دلم توی این یک سال خیلی عوض شده ...ولی دلم می خواد امروز به جای همه دنیا برات خوشحال باشم... می خوام امروز بخاطر دل تو گریه نکنم ...تو دلم برات یه جشن کوچیک بگیرم اخه نمیخوام روز تولدت با اشکام و با حرفام دلت رو بشکنم... آبجی مهربونم تولد 25 سالگیت مبارک باشه... میدونم الان فرشته های مهربون واست جشن گرفتن... الان داری میخندی... خوشحال خوشحال... من هم برات خوشحالم ...مهم نیست که الان داری به خواهر تنهات هم فکر میکنی یا نه...فقط دلم میخواد تو خوشحال باشی... شاید هم به فرشته ها میگی من دوست دارم روز تولدم پیش خانواده ام باشم... یه خواهر دارم که دلم براش تنگ شده دلم میخواد الان کنارم بود... دلم براشون تنگ شده... اون فرشته ها هم بجای کادوی تولدت تو رو با خودشون بیارن تا از دور ما رو ببینی... واسه همین نمیخوام امروز ناراحت باشم... نمیخوام گریه کنم... دوست ندارم وقتی میای به دیدنم اشکامو ببینی... نمیخوام تنهایی هامو ببینی... میخوام امروز خوشحال باشم تا دلت نگیره... ناراحت نشی... میخوام بخندم تا تو هم بخندی ...نمیخوام روز تولدت ناراحتت کنم ... راستی کادوی تولد پارسالت رو هنوز نگه داشتم آخه پارسال روز تولدت من اومدم پیشت ولی تو خواب بودی... اومدم تولدت رو تبریک بگم ولی هرچی صدات کردم بیدار نشدی... کادوی تولدت رو نگه داشتم تا هر وقت بیدار شدی بهت بدم ... آخه من اون موقع نمی دونستم که توواسه همیشه خوابیدی... حتی تو خیالم هم فکر نمی کردم دیگه بیدار نمیشی و چشمات رو هیچ وقت باز نمی کنی... میدونم صدای منو بالای سرت میشنیدی... شنیدی چطور التماست میکردم که بیدار شی... من مطمئن بودم که بیدار میشی... به حرف قلبم ایمان داشتم... ببخشید قرار بود حرفای ناراحت کننده نزنم...ببخشید که ناراحتت کردم... حالا که از ما دور شدی دلتنگی نکنی... گریه نکنی ...روز تولدت خوشحال باش ...بخند تا هر وقت چشمامو می بندم خنده هات بیاد جلوی چشمام نه چشمای بارونیت... از صمیم قلب برات بهترین آرزوها رو دارم... امیدوارم همیشه شاد باشی و کنار این شادی هات هیچ وقت خواهر کوچیکترت رو فراموش نکنی آخه من فقط تو رو دارم.... دلم برات خیلی تنگ شده... روز میلاد توست و من همچنان در آرزوی لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم کجایی که ببینی چگونه شانه هایم که تکیه گاهت بود زمانی ، شکست... سلام آبجی جون... من همیشه هر سال تحویل سال برام خیلی مهم بود. ولی امسال دلم نمی خواست بهار بشه ، دوست نداشتم سال نو بشه، دلم می خواست لحظه تحویل سال خواب باشم ،خواب خواب... اون وقت خواب تو رو ببینم که اومدی بهارمون شدی... وقتی سال تحویل دلم خیلی گرفت منتظر بودم که تو بیای مثل پارسال... یادته وقتی سال تحویل شد اولین کسی که در خونه رو زد تو بودی . یادته قول دادی گفتی:"سال دیگه تحویل سال ساعت 3 شبه ولی فکر نکنید تا صبح صبر می کنم نخیر هر وقتی که باشه من باید اولین کسی باشم که میام عید دیدنی خونتون" دیدی بد قولی کردی چرا نیومدی؟همگی منتظرت بودیم که زنگ در رو بزنی و بیای تو مثل پارسال... وقتی سال تحویل شد ، هر کدوممون یه گوشه ی خونه نشسته بودیم همگی بغض کرده بودیم . بابا روی پله های جلوی در نشسته بود ، هیچی نمی گفت ولی نگاهش به در بود می دونم که منتظر تو بود. صدای هق هق آروم گریه هاشو می شنیدم تا صبح منتظرت بود ولی نیومدی تو که بد قول نبودی . چرا بی وفا شدی؟ من این بهار رو بدون تو نمی خوام نمی خوام بهار باشه و تو نباشی بهار تو بدون ما چطور بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ سال تحویل شد و من تمام دلتنگی هایم را به جای تو در آغوش میکشم... چقدر جایت میان بازوانم خالیست...... فکر می کردم با رفتنم آروم میشم از بی قراری هام کم میشه این جوری بهتر می تونم تحمل کنم . در این شبهای تنهایی خیلی فکر کردم .گریه کردم با خدا کلی حرف زدم که کمکم کنه ولی... بازم هیچی عوض نشد هیچی فراموش نشد داغی سرد نشد کاشکی کسی می دونست تو این شبها به من چی گذشت و چی کشیدم... اما به هر حال امدم از همه دوستای خوبم که تو این مدت اومدن و بهم سر زدن یه دنیا ممنونم..... وقتی می رفتی بهار بود. تابستان شد،نیامدی پاییز شد... پاییز که نیامدی پاییز ماند... زمستان که نیایی باز پاییز می ماند... تو رو خدا فصل ها را بهم نریز... سلام دوستای خوبم... از این که تو این مدت کم دوستای خوبی مثل شما پیدا کردم. خیلی خوشحالم ببخشید با مطالبم شما رو ناراحت کردم. ازتون یه خواهشی دارم برام دعا کنید.می ترسم حالم خوب نیست دارم منفجر میشم. میخوام یه مدت برم نباشم شاید حالم خوب شد.امیدوارم طولانی نشه امیدوارم از چند هفته بیشتر نشه.امیدوارم خدا هنوز منو یادش نرفته باشه. کمکم کنه قبل از اینکه برم خونه بتونم خودکو افکارمو دلمو جمع و جور کنم تا اونجا پیش پدر و مادرم بتونم تظاهر کنم که هنوز سرپا هستم.بتونم حتی اگه شده الکی بخندم. تا اونا از من ناامید نشن. خیلی به دعای شما و دستای آسمونی تون نیاز دارم دستامو بگیرید. ببخشید اگه این مدت نتونم بهتون سر بزنم چون فکر نکنم تو این مدت بتونم بیام نت ولی قول میدم وقتی برگشتم جبران کنم.. تو این مدتی که نیستم منو فراموش نکنید که خیلی تنهام. دستام یخ زده دستامو بگیرید و منو با اون دلای مهربونتون نشون خدا بدید شاید منو ببینه. حرفا تو گلوم گیر کرده، دارم خفه میشم.. دعا کنید که تو این شبای از این همه تنهایی نمیرم... حرم آفتاب زده جا پاتو سوزونده موجای خسته میون گل نشستن از راه دور اومدن خسته خستن هنو باور ندارم رفتنتو دست خاک سرد سپردن تنتو هنو باور ندارم هنو باور ندارم تن تو فدای بی رحمی دریا شد و رفت تن من تشنه یک قطره آب،ارزونی خاک شد و رفت وسعت فاصلمون ازینجا تا عرش خداست تن ما تنهاترین تنای دنیا شد و رفت هنو باور ندارم رفتنتو دست خاک سرد سپردن تنتو هنو باور ندارم هنو باور ندارم مرغای آبی واست چاوشی خوندن تا ملائک با گلا روتو پوشوندن سینه زن دسته به دسته کتلا هم، نوحه سردادنو بردنت رسوندن ای زکف رفته که بود اول پرگشودنت نمیتونه دلم عادت کنه با نبودنت من که با امید تو هنوز تو ساحل موندم نمیشه باور من دست اجل ربودنت هنو باور ندارم رفتنتو دست خاک سرد سپردن تنتو هنو باور ندارم...
و تو بسان گذشته نمی شوی مرهم!
چقدر تنهایم...
و من نبودن تو را، کنار این همیشه بی قرار، نمی کنم باور...
چقدر دلتنگم...
چه سخت می شود بدون تو نفس،
چه تلخ می شود بدون تو حیات!
و من بدون تو، چگونه باز بمانم؟! چگونه زنده بمانم؟!
...
همیشه دردم را، به تو که می گفتم
دلم سبک می شد؛
تو نیستی اکنون و من چه تنهایم! و من چه سنگینم...
...
خیال خامی بود گمان برگشتت
و قلب کوچک من
چه عاجزانه طلب می کند دوباره تور را...
...
چقدر بی تابم...
و تو دگر هرگز، به قلب بی تابم، نظر نخواهی کرد!
چقدر غمناک است...
چه قصه ی تلخیست نبودنت با من!
و قصه نه! غصه...!
و شاید این غصه همیشگی باشد!
...
بدون تو شبی سحر کردن
و صبح شب کردن
چقدر دشوار است...
چقدر دشوار است بدون تو ماندن!
و من نمی دانم
چگونه سر کنم این عمر بدن چشمانت؟!؟!؟
شعر از:مرضیه حاتم پور
بودنم به بودنت و نفسهایم به طنین نفسهای تو بسته است ...
امروز از صبح آسمون هم داشت گریه میکرد... میدونم امروز تو مراسم سالگرد تو هم بودی کنار اون درخت ایستاده بودی و مارو نگاه میکردی... دیدی چقدر خوب تونستم بایستم... دیدی نیفتادم ...دیدی هیچ کس صدامو نشنید... آخه میدونستم تو اونجا ایستادی و داری منو نگاه میکنی... دیدی چقدر تنها بودم... دیدی دیگه بعد از تو هیچ کسو ندارم... هیچ کس صدای گریه هامو نشنید... ولی میدونم تو شنیدی...
هنوز نمیخوام باور کنم که نیستی... یعنی نمیتونم باور کنم که رفتی... باورم نمیشه یک سال گذشت و تو هنوز برنگشتی ...ولی من هنوز منتظرت میمونم... میدونم برمیگردی یه روزی میرسه که تو برمیگردی فقط کمی زودتر نمیخوام وقتی میای من دیگه نباشم یا دیگه منو نشناسی...
وقتی برگردی همه چی درست میشه... مامان حالش خوب میشه خوب خوب... بابا دیگه تنها تو اتاق برات بی صدا گریه نمیکنه ...اون وقت دیگه همه میخندیم... خونه روشن میشه و پر سر و صدا پراز صدای خنده و شادی... میدونم برمیگردی... تو هیچ وقت منو تنها نمیزاری... ما بهم دیگه قول دادیم تا همیشه کنار هم باشیم ...نذار اونی که بدقولی میکنه تو باشی... برگرد و به همه ثابت کن که همه چیزایی که میگن دروغه ...تو هنوز نرفتی تو قول دادی که برمیگردی و من هنوز منتظرت هستم...
از غم و گریه شکستم
روی خاک تربت تو
من به سوگ تو نشستم
لحظه های بی کسیمو
فصل سرد بی تو بودن
هق هق دلواپسی مو
بی تو سخته موندن من
این چه وقت سفرت بود
ای امید بودن من
ای امید بودن من
آبجی جونم دیگه مزاحمت نمیشم... فقط میخواستم بگم تولدت مبارک باشه...
تو را در آغوشم بفشارم و بگویم تولدت مبارک...

پارسال این موقع رو یادته دوازده فروردین سال هشتاد و نه ساعت پنج بعدازظهر من که خوب یادمه.
اون روزی که اومدی خونه ما موقع رفتن بهت گفتم من که فردا صبح می خوام برم همین الان خداحافظی کنیم که دیگه فردا با این همه کار مجبور نشی بیای اینجا...
ولی تو نذاشتی باهات خداحافظی کنم. نذاشتی بغلت کنم گفتی: " نه...الان نمی خوام خداحافظی کنیم فردا خودم میام می رسونمت ترمینال من خودم باید بدرقه ات کنم اگه الان خداحافظی کنم فردا منتظرم نمیمونی "
تو رفتی و فردا نتونستی خودت رو برسونی و من بلیط داشتم و مجبور شدم بی خداحافظی برم و تو ازم دلخور شدی و ناراحت شدی که منتظرت نموندم ...
الان یک سال از آخرین باری که دیدمت می گذره ...
یک ساله که چشمات رو ندیدم... یک ساله که خنده ات رو ندیدم ...
یک سال خیلی زیاده ...خیلی زیاد... یک سال ،یک عمره... یک سال برای تنهایی های من خیلی زیاده...
یک سال برای ندیدن چشمات خیلی زیاده... یک سال ،یک عمره ...
یک عمره که ندیدمت... حرفام یک عمره که تو دلم مونده ...
وای یک عمر گذشت چقدر پیر شدم ... پیرم کردی...
صبرم داره تموم میشه ...یک عمر واسه انتظارم بس نیست؟...
دلم واسه دیدن چشمات تنگ شده...


جای پاهای تو رو ماسه ها مونده
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

